ذهنم میره به آینده و برنامه هایی که دارم.کارهایی که باید انجام بشن.کارهایی که نیمه تموم هستند و باید تموم شن.کیفم رو خالی کردم و محتویاتشو ریختم دورم.بدم میاد از اینکه توش شلوغ پلوغ باشه و گم شم توش.دفترچه بیمه ی مامان هم جزو وسایل توی کیفه همراه قبض ام آر آی.یه نیگا به سن بیمار میندازم.دلم هری میریزه پایین.میترسم.مبادا فرصت کمی داشته باشیم برای اینکه کنار هم باشیم.نه اینکه مشکلشون حاد باشه نه.ولی......ولی همیشه این ترس هست .ترس از دست دادن .میدونم.میدونم این اتفاق برای هرکسی تو هر سنی ممکنه بیفته میدونم نباید ترسید.باید از همین ثانیه هایی که کنار هم هستیم از همین لحظه ها استفاده کنیم.میدونم اتفاقیه که ناچاریم از روبه رو شدن باهاش.سن و سال هم نداره.فقط دلم یک لحظه بدجور لرزید و رفتم پیش مامان و سیر تماشاش کردم.

پ.ن:خیلی زود دیر میشه.خیلی